تبليغاتX
Sis-s-siS ديگه بيداري شب عادتمه * * * همدم سكوت تنهايي من تيك تيك ساعتمه

Sis-s-siS

بت من گناهکار است دزدی بلد نیست از دروغ سر در نمی آورد و بدتر!بلد است عاشق شود

سلام

دوباره من اومدم ... البته بعد چند وقت ...  

خوب هستین که بچه ها ؟؟؟ می دونین امروز چه روزیه یا چه شبیه 

نمی دونین ؟؟ بهه .. نصف عمرتون که در فناست ... خوب معلومه دیگه ...

تولدمه دیگه

 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلاْ به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از منو از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت0 قبل از ظهرتوسط صبا | |

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت4 قبل از ظهرتوسط صبا | |

سلام دوستای گلم

نمی دونم چه جوری تبلیغ این سایت رو بکنم فقط می دونم اگه برین توش ثبت نام کنید هم من امتیاز میگیرم هم واسه خودتون فکر کنم تبلیغ بشه

حالا شما بخاطر گل روی من برید ثبت نام کنید

راستی یادم رفت بگم تعداد بازدید کننده های وبلاگتونم بیشتر میشه من که اینجوری فهمیدم

تا بعد.

http://www.dir-link.com/page.php?id=reg&parent=sissis

+نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت11 بعد از ظهرتوسط صبا | |

چیزی که آنرا"عشق" نام نهاده ایم، چیست؟

به من بگو، این راز مخفی که در وراء زمان پنهان است، چست که در پشت نمود آن در کمین است، اما هنوز در قلب بودن، لانه می سازد.

این فکر نامحدود چیست که معلول هر علتی را همانطور سبب می شود که علت هر معلولی را؟

این بیداری چیست که زندگی و مرگ، هر دو را احاطه کرده است و آن را در قالب رویایی در می آورد که از زندگی غریب تر و از مرگ عمیق تر است؟

به من بگویید ای مردم، به من بگویید، اگر زندگی، جانتان را با نوک انگشتانش بنوازد، چه کسی در میان شما از خواب زندگی بیدار نخواهد شد؟

اگر دختری که قلب شما را تسخیر کرده است، شما را بخواند، چه کسی از میان شما، پدرتان، مادرتان یا خانه تان را فرو نمی گذارد؟

چه کسی از میان شما، برای دست یافتن به دختری که قلبش اختیار کرده، حاضر نیست دریاها را پشت سر گذارد، صحراها را گذر کند و از کوهها بگذرد؟

کدامین جوان است که قلبش را تا پایان زمین، برای تنفس شیرینی و دم معشوقش، برای لمس نرمی دستانش و برای لذت آهنگ صدایش، دنباله رو نیست؟

کدامین انسان است که جانش را قربانی نمی کند که دود آن تا سر حد خداوند برود تا شاید خدایش، التماس او را بشنود و دعایش را مستجاب کند؟

****

مردی میانسال که جسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت.

آهی کشید و گفت:

-"عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است".

جوانی تنومند و ورزیده با صدایی آهنگین، پاسخ داد:

-"عشق، ثباتی است که به((بودن)) افزوده گردیده تا اکنونم را به نسل های گذشته و آینده پیوند دهد".

زنی با نگاهی دلتنگ آهی کشید و گفت:

-"عشق زهری مرگ آور است که دم جمع زنندگان عبوس است که در جهنم به خود می پیچند و از آسمان، توأم با چرخش، چون ژاله جاری است.

فقط به این خاطر که روح های تشنه را در آغوش بگیرد و سپس آنان، لحظه ای می نوشند، یکسال، هوشیارند و تا ابد می میرند".

دخترکی که گونه ای چون گل سرخ داشت، لبخندی زد و گفت:

-"عشق چشمه ای است که روح عروسان را چنان آبیاری می کند تا به روحی عظیم، بدل شوند و آنان را با نیایش تا سر حد ستارگان شب، بالا می برد تا قبل از طلوع خورشید، ترانه ای از ستایش و پرستش سر دهند".

مردی لباسی تیره رنگ به تن داشت، با محاسنی بلند.ابرو در هم کشیده و گفت:

-"عشق جهانی است که مانع از دید است.در عنفوان جوانی آغاز می شود و با پایانش، پایان می یابد!".

مردی خوش منظر، با چهره ای گشاده با خوشحالی گفت:

-"عشق دانش علوی است که چشمانمان را باز می کند تا چیزها را همانطور که خداوند می بیند، ببینیم".

مرد نابینایی که با عصایش به زمین ضربه میزد، گریه سر داد و گفت:

-"عشق، مهی غلیظ است که روح را از هر جهت احاطه کرده است و حدود وجود را مستور نموده است و فقط اجازه دارد شبح تمایلاتش را که در صخره ها سرگردان است ببیند و نسبت به صدای پژواک فریادش در دره ها، ناشنوا است".

جوانی با گیتارش می خواند:

-"عشق اشعه ای جادویی از نوری است که از روی انسانهای حساس، می درخشد و اطرافشان را آذین می بندد.

- تو جهان را چون کاروانی می بینی که از میان علفزار سبز گذر می کند.

- عشق، رویایی دوست داشتنی است که بین بیداری و بیداری بر پا است".

پیر مردی که پشتش خم شده بود و پاهایش را همانند تکه ای پارچه به دنبال می کشید، با صدایی لرزان گفت:

-"عشق آرامش جسم است در خاموش گور و آسایش روح است در عمق ابدیت".

کودکی پنج ساله لبخندم را پاسخ داد و گفت:

-"عشق یعنی پدرم، یعنی مادرم، فقط پدر و مادرم هستند که عشق را می شناسند".

روز به پایان رسید.هر یک از افراد به زبان خویش، تعبیری از عشق داشتند که آمالشان را آشکار می ساخت و بیانگر یکی از رموز زندگی بود.

-" عشق، دو تصنیف دارد: نیمی صبر و نیمی تند خویی.نیمی از عشق، آتش است".

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت2 بعد از ظهرتوسط صبا | |

قسم به عشقمون قسم , همش برات دلواپسم
قرار نبود اين جوري شه يهو بشي همه کسم
راستي چي شد چه جوري شد اين جوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببين که دلسپرده داري چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم تو دريا باشو من جويبار عشق در تو جاري
من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن ها من بازي يک شعله ي سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم
من از هيچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بي کسي و خلوت انسان ها مي ترسم
راستي چي شد چه جوري شد اين جوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم
من از عمر رفاقت ها من از لطف صداقت ها من از بازي نور در سينه ي بي قلب ظلمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها مرگ آشنايي ها من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم 
راستي چي شد چه جوري شد اين جوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت9 بعد از ظهرتوسط صبا | |

تو خواستي از تو دورشم مي خواستي راحت بشي
مي ترسيدي دير يا زود به من بد عادت بشي
تو گفتي از پيش تو بايد بزارم برم
گفتي يه کاري کنم تو بري از خاطرم
حالا که دورم نگو عاشقتم هميشه
گريه نکن با گريه هيچي درست نمي شه
نمي دوني چه سخت بود رفتن و از تو دوري
هي به خودم مي گفتم بايد بري مجبوري
فقط خدا مي دونست تو دل من چي مي گذشت
تو بيرونم مي کردي بدون راه برگشت
نمي دوني اوايل برام چقدر مشکل بود
ولي کنار اومدم با دردي که به دل بود
نه ديگه من همونم نه ديگه تو هموني
نگو که باز مي توني بياي پيشم بموني
حالا که دورم نگو عاشقتم هميشه
گريه نکن با گريه هيچي درست نمي شه.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت10 بعد از ظهرتوسط صبا | |

بيگانه اي به صومعهُ اسکتا رفت، سراغ کشيش را گرفت و گفت:
مي خواهم زندگي ام را بهتر کنم، اما نمي توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم.
پدر روحاني متوجه شد که در بيرون باد تندي  مي وزد؛و به بيگانه گفت:
-اين جا هوا خيلي گرم است.
مي تواني از بيرون کمي باد بگيري و بياوري تا اتاق را خنک کند؟
بيگانه گفت:غير ممکن است.
راهب گفت:همين طور بازداشتن خودت از انديشيدن به آن چه خداوند را مي آزارد,غير ممکن است.
اما اگر بداني چگونه بايد به وسوسه ها پاسخ  "نه" بدهي,هيچ آسيبي به تو نمي رسد.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت9 بعد از ظهرتوسط صبا | |

به کرم سبز بیندیش.بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند‌،به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است.

می اندیشد:من منفورترین موجوداتم؛زشت،کریه،و محکوم به خزیدن بر روی زمین.

اما یک روز،مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند.

کرم یکه می خورد... پیش از آن هرگز پیله نساخته.گمان می کند باید گور خود را بسازد،و آماده مرگ می شود.

هر چند از زندگی خود تا آن لحظه نا خشنود است،به خدا شکوه می برد:خدایا،درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم،اندک چیزی را هم که دارم،از من می گیری.

خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند.

چند روز بعد،در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده.

می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند.

از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.

+نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت3 قبل از ظهرتوسط صبا | |

سرگردان در نيويورک است.
با اين که قرار ملاقاتي دارد,دير از خواب بيدار ميشود;و وقتي هتل را ترک مي کند,مي فهمد که پليس اتومبيلش را با جرثقيل برده.
دير به قرارش مي رسد,ناهار بيش از اندازه طول مي کشد,و به مبلغ جريمه اش مي انديشد.
پول زيادي است.
ناگهان,به ياد اسکناسي مي افتد که ديروز در خيابان پيدا کرده.
بين آن اسکناس و حوادثي که آن روز صبح بر سرش آمده,رابطه غريبي مي بيند.
-که مي داند؟
شايد اين پول را پيش از کسي يافتم که بنا بود پيدايش کند!
شايد اين اسکناس را از سر راه کسي برداشته ام که واقعاً به آن نياز داشته.
که مي داند؟
شايد در آن چه پيشاپيش رقم خورده،دخالت کرده ام!
احساس مي کند بايد از شر اين اسکناس راحت بشد، و در همان لحظه چشمش به گدايي مي افتد که در پياده رو نشسته.
بي درنگ اسکناس را به او مي دهد واحساس مي کند ميان پديده ها تعادلي برقرار کرده است.
گدا مي گويد:يک لحظه صبر کنيد،من دنبال صدقه نيستم.
من يک شاعرم و مي خواهم در ازاي اين پول،شعري براتان بخوانم.
سرگردان مي گويد:خوب،پس کوتاه باشد،من عجله دارم.
گدا مي گويد:(( اگر هنوز زنده اي، به خاطر آن است که هنوز به آن جاکه بايد باشي،نرسيده اي.))

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت10 بعد از ظهرتوسط صبا | |

دوست دارم لبخند تو را
که پذيراست اين چنين
که گرم است!اين چنين
سلام ميدهد خورشيد
گل ساده دشت را
که دوري جسته از ديگران
دوست دارم چشمان تو را
سايه روشني زيبا
همچون آرام جاي
کودکان و پاکان
دوست دارم گوشه لب هاي تو را
که بيشتر شگفت انگيز است
تا دوست داشتني
براي بوسه اي اين چنين
که آرامش مي کنم اين چنين
دوست دارم روح تو را
که دوست ندارد مرا
تا لحظه آخرين.

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت10 قبل از ظهرتوسط صبا | |